تبليغاتX
تنهاترین مسافر


تنهاترین مسافر

سلاااااااااااااااام بر دوستای گلم این ادرس وب جدیدم خوشحال میشم سر بزنید

     star-worshipper.loxblog

اين متن آهنگيه ك هر روز چند بار گوش ميدم و ازش خسته نميشم(خيلي دوسش دارم):

 

 نیمه شب آواره و بی حس حال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال



از جدایی یک و دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت



دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرا را

آن دو چشم مست و آهو وار را



هم چو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود



آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود توان شد با من او



دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی



وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر



آمدو در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد



گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقبان شوی دریا ست دل

بی تو شام بی فرداست دل



زعشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده



گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان



با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من



گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبایی ات مجنون شده



بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش



در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود



خوبی او شهره آفاق بود

درنجابت در نکوهی پاک بود



روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بیگمان از مرگ ما پروا نداشت



آخر این قصه هجران بود وبس

حسرت و رنج فراوان بود وبس



یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود



با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد وپیمان را شکست



بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست



با که گویم او که هم خون من است

خسم جان و تشنه خون من است



بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد



عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست



از غمش با دود ودم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست ومخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم



آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را



عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر



آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند



عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تار وپود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود



بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است.

 

شنیدم که چون قوى زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهى بر آنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقى کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویى به صحرا بمیرد

چو روزى ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریاى من بودى آغوش وا کن
که می خواهد این قوى زیبا بمیرد.

خیلی شعر قشنگیه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخطار به دخمل های گل:داستان پایینی فقط افسانست.

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بی نهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

دلیل تنهایی ما

در نهان به آنانی دل می بندیم

که دوستمان ندارند ؛

در آشکار از آنانی که دوستمان دارند

غافلیم و شاید این است مان. 

 

یک جمله جالب...........

و حجم تنهایی تمام آدمکان در حفره ی ایمانشان در چشمهای من و تو آن طرف تر از مینای روحمان در اسارت حجب روحمان در روزنه ی تنهایی ریشخند می زند…………..

 

داستان فوق عاشقانه

هرچه منتظر شدن برنگشته در را هم قفل کرده . داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانیو ناراحتی

 

دیوونه میشه.مامان بابای دختره پشت در داد میزنن:مریم دخترم دراباز کن.مریم جان سالمی؟؟؟؟ آخرداماد

 

طاقت نمیاره با هر مصیبتی درو میشکونه میرن تو. مریم ناز مامان و بابا مثل عروسک کف اتاق خوابیده

 بقیه ی داستان رو تو ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت17:0توسط نوینا | |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست 



عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود



سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او



گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای



جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای



نشتر عشقشش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی



خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن



مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو / این لیلای تو ..... من نیستم



گفت ای دیوانه لیلایت منم.

در رگ پنهان و پیدایت منم



سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی 



عشق لیلا در دلت انداختم.

صدقمار عشق یکجا باختم



کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد



سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت



روز و شب او را صدا کردی ولی..

دیدم امشب با منی گفتم بلی..



مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی



حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود



مرد راهش باش تا شاهت کنم.

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

*********************************************************************************************

دلمان خوش است که می نویسیم

و دیگران می خوانند

و عده ای می گویند

آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند

و بعضی می خندند

دلمان خوش است

به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند

یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم

و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم

و چه ساده می شکنیم

همه چیز را...

 

*******************************************************************

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریزو پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را 

..........................................................................................................................................

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مست و خراب از می و انگور کنید مزد غسال مرا سیر شرابش دهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای شیون به بالای سرم کف بزنید خشگلی رقص کند جمله شما کف بزنید بر مزارم بنویسد وفادار برفت ان جگر سوخته خسته از این دار برفت.

+نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت19:32توسط نوینا | |

 

 

http://vestalia.persiangig.com/Kids_in_Love/Lovely-Kids.Blogfa_1509.jpg

http://vitriin.persiangig.com/30pic/22.bmp

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت16:16توسط نوینا | |

 

خداوندا آمده ام حس ات کنم

      خداوندا می خواهم برای همه ء داده ها و نداده هایت

 بوسه بارانت کنم

خداوندا کمکم کن تا اینگونه بودن را باور کنم

یاریم کن تا حس کنم تو را و همه ء رندگی را

 deborah.mihanblog.com

deborah.mihanblog.com

 

 

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

 

 

 

از دلتنگيهايم كه چون شبي بي پايان است چه بگويم؟....اي اميد من بيا و جادوي سكوت را بشكن. تو را به آواي باران قسم،با اولين طلوع خورشيد بيا !....

 

دلم خوش بود ازآن روزی که درشطرنج دلت شاه عشق بودم اماتو باآن رخ زیبایت ماتم کردی

 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم، گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم. یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم  

 

+نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت13:54توسط نوینا | |

وقتی که گفت میخواد واسه همیشه ترکم کنه  درسته خیلی ناراحت بودم ولی از رفتنش شکایتی نکردم چون فکر میکردم دوستش دارم چون بهش وابسته شدم ولی حالا میبینم که بهش وابسته شدم چون عاشقش بودم

 

 

         

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت12:21توسط نوینا | |

خیلی سخته اونی که عاشقشی و همه ی وجودته به خاطر یکی دیگه ترکت کنه ولی بهت بگه چون دوستت  دارم ترکت میکنم اخه میدونی تو لیاقتت خیلی بهتر و سرتر از منا هستن

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت13:39توسط نوینا | |

.

دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود ... غافل از اینكه دل من منتظر اشاره بود روز اول گل سرخی برایم آوردی و گفتی برای همیشه دوستت دارم... روز دوم گل زردی برایم آوردی و گفتی که دوستت ندارم روز سوم گل سفیدی بریم آوردی و سر قبرم گذاشتی و گفتی مرا ببخش فقط یک شوخی بود

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت11:32توسط نوینا | |

avakhere paez bud o hava sard vaghti zang madrese khord man be omide in k un mese hamishe tu mashinesh montazerame az madrese umadam birun ta unja hameye khateratam ro k ba un  dashtam murur kardam ruze tavallodam k mano kamelan suprize kard ya valentin o ghararamun k hamishe saay mikard mano khosh hal kone kholase un kucharo k pichidam mashinesh nabud in avalin bari bud k un nayumade bud ba khodam goftam shayad baz mikhad ye kare dg vase aziat kardane man bokone vali ta khunamun un nayumad che khialati k nakardam goftam hatman ba ye 2khe dg gharar gozashte ya dg mano nemikhad residam khune behesh zag zadam javab nadad bade 2 saat gushim zang khord shomareye un ru gushim oftade bud ba khoshhali paridam tarfe gushim alo ... koja budi pas k un alo goft sedash ashna nabud hamun sedayi nabud k hamishe ba sheitanat o larzun behem alo migoft ye lahze mundam baad  az poshte tel seda umad k salam khanume ... man ...duste ishun hastam,man negaran shodam goftam nakone chizi shode goft ag hol nemikoni begam manam asabani shodam o goftam khob bego chi shoode? goft vaghti dasht miumad be didanet tasadof karde o omresho dade be shoma man kop kardam poshte telphon geryam gereft unam mese man gerye mikard akhe behtarin dustesh bud gushi ro ghat kardam hala bayad chi kar mikardam be joz gerye kari azam bar nemumad unam nabayad ziad gerye mikardam chon pishe khunevadam zayeh bud baade un ruz harshab karam gerye kardan bud hatta nemitunestam vase didanesh beram ta ink diruz ba 1 shakhegol be didanesh raftam axesh ruye sange ghabresh bud mese hamishe shad o khandun 

دوستان عزیز این اولین داستانی که خودم نوشتم به خاطره  ایراداش منو ببخشین

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت19:40توسط نوینا | |

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت11:37توسط نوینا | |

 


ميگن عشق مثل بازي الاکلنگه هر کسي که عاشق تره خودشو پايين نگه ميداره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره...


اما چقدر سخته يه روز به خودت بياي و ببيني روي يه الاکلنگ چوبي تنهايي



ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت12:46توسط نوینا | |